جمعه ۲ آبان ۱۳۹۳

بایگانی مربوط به دسته‌ی ’دماء الشهداء‘

یادنامه۹ : آئینه جهان در مسأله ایمان

ارسال توسط بینا در تاریخ ۱۷ - فروردین - ۱۳۹۰

ایمان منجی جهان فردا

نویسنده : مرتضی آوینی

موضوعات مقالات: مجموعه مقالات سید مرتضی آوینی

تحولات را که این روزها در کره زمین روی می دهد از نظرگاه های مختلفی تحلیل کرده اند ، اما هیچ یک از این تحلیل ها نتوانسته است از سیطره القائات تبلیغات منتشر در «امپراتوری ارتباطات» خارج شود . امپراتوری ارتباطات همان سرزمین اعتباری است که آقای ملک لو هان آن را «دهکده جهانی» خوانده است؛ تعبیری فریب کارانه که ماهیت این امپراتوری را پوشیده می دارد.

«امپراتوری ارتباطات» فضایی است که یکپارچه که وسایل ارتباط جمعی ساخته اند.ساکنان این امپراتوری که تقریبآ سراسر کره زمین را پوشانده است بی آنکه خود بدانند تحت سیطره حاکمیت واحدی هستند که از طریق وسایل ارتباط جمعی برقرار گشته است.

تعبیراتی چون «امپراتوری ارتباطات» و یا «دهکده جهانی» اگر چه ممکن است مبالغه آمیز به نظر آیند، اما اشاره به حقیقتی دارند که غفلت از آن می تواند از مبالغه ای که در این تعابیر وجود دارد بسیار خطرناک تر باشد . من هم می پذیرم که تعبیر «دهکده جهانی» در عین آنکه اشاره به جهانی بودن ارتباطات دارد مخاطبان خویش را نیز دچار این یاس می سازد که «هیچ چیز از چشم کدخدا پنهان نمی ماند»، حال آنکه «کدخدا» ، یا آن ابو الهولی که بر این دهکده جهانی حکم می راند ، پیش از آنکه قدرتمند باشد هراسناک است و پیش از آنکه قدرت نمایی کند درباره قدرت خویش سخن پراکنی می کند و مردمانرا می ترساند.

اما در عین حال ، غفلت از این معنا که کره زمین باتکنو لوژی ارتباطات به یک مجوعه به هم پیوسته تبدیل گشته خطرناک تر است از آنکه هول کدخدا در دلمان رخنه کند. دشمن را نباید دست کم گرفت ، علی الخصوص این ابوالهول را که خود شیطان اکبر است.

«ابوالهول» تعبیر بسیار خوبی است برای این شیطانی که تحقق تاریخی یافته و حاکمیت خویش را بر ترس و وحشت مردمان از قدرت خویش بنا کرده است . اما در اینکه فضایی به هم پیوسته از ارتباطات با یک هویتی واحد وجود دارد که انسانهای سراسر کره زمین را اسیر «نظام ارزشی» واحدی ساخته است تردیدی وجود ندارد. نمونه اش همین تعابیری است که عموم ما پذیرفته ایم؛ «جهان سوم»، «کشورهای پیشرفته» و در مقابل آن کشورهای «عقب مانده» و یا «عقب نگه داشته شده» ، «توسعه یافتگی» ویا «توسعه نیافتگی» ….تعابیری از این قبیل بسازند ، اما من به همین دو سه نمونه اکتفا کرده ام تا از اصل مبحث باز نمانیم ، در عین آنکه این شواهد مثال خواهند توانست مرا در ادامه سخن یاری دهند.

ما با پذیرش خود به عنوان کشور «عقب افتاده» و پذیرش غرب به عنوان «پیشرفته» چه چیزی را پذیرفته ایم؟ تنیجه طبیعی پذیرش این تعابیر آن است که هم خود را یکسره در این جهت قرار دهیم که این « عقب ماندگی» را جبران کنیم. اینکه ما موفق شویم و یا نشویم تغییری در اصل مطلب نخواهد داد و اصل مطلب این است که مگر «پیش» و «پس» کجاست که آنها «پیش» رفته باشند و ما «پس» مانده؟ اگر پیش آنجاست که غربی ها رسیده اند، صد سال سیاه می خواهم که به آنجا نرسیم و اگر «پس» اینجاست که ما اکنون قرار داریم ، چه بهتر که در همین جا بمانیم. پذیرش همین یک معنا در سراسر کره زمین کافی است برای آنکه هیچ انقلابی ایجاد نشود ،چرا که اگر «غایت انقلاب» در نهایت همان است که غربی ها به آن دست یافته اند، دیگر چه انقلابی؟ فقط می ماند آنکه مردمان کشورهای عقب مانده همچون دانشجویان چینی به خیابان بریزند و از دولت های خویش بخواهند که هر چه زودتر آمریکایی شوند و به کشورهای «پیشرفته» ملحق گردند!

پس می بینید که آن تعبیر «دهکده جهانی» چندان هم بی معنا نیست. مگر ما این «ارزش» ها را نپذیرفته ایم و در رادیو و تلویزیون و محاورات روزمره و خطابه های ژورنالیستی به انها تفوه نمی کنیم؟ وقتی ما که هسته جوشان انقلاب معنوی در جهان امروز هستیم نتوانسته ایم دریابیم که با قبول این معانی چه غایتی را پذیرفته ایم ، وای بر احوال دیگران از مردمان الجزایر و عراق و لیبی و سوریه و اردن….پاکستان و افغانستان! ما با قبول این تعبیر ، پذیرفته ایم که «پیشرفت همان است که برای آنان رخ داده . فلذا نباید به خشم بیاییم از آنکه ما را «مرتجع و واپس گرا» بخوانند . آنها هم با همین نگاه به جهان می نگرند که خود را پیشرفته می دانند و ما را پس مانده، و از اینجا نتیجه می گیرند که هر تحولی اگر در جهت دستیابی به «توسعه یافتگی» باشد «رشد» است و اگر نه، واپس گرایی و ارتجاع . و مگر غایت انقلاب اسلامی چه بود؟ توسعه یافتگی؟ رشد اقتصادی؟ حصول دموکراسی؟

این تعبیر را فقط برای نمونه به میان آوردم و اگرنه ، تعبیراتی از این قبیل به صورت غیر قابل انتظاری زبان ما را بیمار کرده است. بیماری زبان را دست کم نگیریم ؛ بیماری زبان یعنی بیماری ادب و فرهنگ، یعنی بیماری تفکر و تعقل، یعنی سرگشتگی و گم گشتگی و انحراف تاریخی در مسیر و مصیر.

ما باید در اطراف تمامی تعابیری که در زبانمان وارد شده است تامل کنیم و نباید که این تعبیر «دهکده جهانی» را نیز بپذیریم . کدخدای این دهکده که همان ابوالهول یا شیطان اکبر است ما را به همزیستی مسالمت آمیز می خواند تا خود بر اریکه قدرت بماند. او جرات چون و چرا که کردن درباره ارزش های مقبول و مشهور این دهکده جهانی را نیز از ما می گیرد تا ما هرگز به ضرورت انقلاب نرسیم و اگر هم که انقلاب کردیم ، با اختیار «توسعه یافتگی» به مثابه غایت الغایات انقلاب ، ناچار بار دیگر کشکول گدایی پیش کدخدا دراز کنیم تا به ما تکنو لوژی لازم برای استحصال این آرزو را اعطا کند.

شبکه های گسترده «امپراتوری ارتباطات» در جهت حفظ وضع موجود و استمرار آن با هر جنگ و انقلابی مخالفت می ورزند، اما در مواقع لزوم، اگر ابوالهول _ امپراتور جهان وهم ترس _ بخواهد که دولتی همچون اسرائیل را در کشور فلسطین تشکیل دهد ، چشم اغماض بر جنگ می بندد تا اسرائیل مستقر شود و آنگاه دیگر….. با بنجنبیم و علیه اسرائیل متحد شویم و فلسطین را از او پس بگیریم ، ده ها سال می گذرد.

پس همه هم آنها مصروف حفظ وضع موجود است و استمرار آن ، ندای «صلح ، صلح» برای همین است که ما بشنویم، نه اسرائیل. آزادی هم «چماقی» است که بر سرما ساخته اند ، اگر نه هرگاه که منافع ابوالهول در خطر افتد ، حکم سانسور اخبار در سراسر امپراتوری ارتباطات به اجرا در می آید و اگر تظاهراتی علیه جنگ خلیج فارس بر پا شود ، پلیس ها به خیابان ها می ریزند و صدها نفر را دستگیر می کنند ، همراه با ضرب و جرح. و شکنجه گاه های اسرائیل روی زندان های المعتصم و المتوکل…. را سفید کرده اند، اما نطق از کسی در نمی آید و در عوض ، گالیندوپل راه به ایران می آید.

اما با این همه ، در امپراتوری ارتباطات اگر فقط اخبار وارونه می شدند در برابر وارونگی ارزش ها چیزی نبود ، اما مهم ان است که ما را هم رفته رفته به قبول «قواعد جهانی بازی در این دهکده ارتباطات » وا می دارند.

تحولاتی که این روزها در کره زمین روی می دهد نوید عصر دیگری را می دهد که در آن ابوالهول از اریکه قدرت به زیر خواهد افتاد و غرب از هم فرو خواهد پاشید و تمدنی دیگر ، نه از شرق و نه از غرب ، که از خاورمیانه بر خواهد خاست.همین که دهکده جهانی آقای مک لوهان انکار شود و «وضع موجود» در خطر افتد به منفعت همه انقلابیونی است که عصر دیگری را انتظار می کشند. و مردم جهان هم اگر ترس از مرگ و عدم آرامش بر تفکر اتشان سایه نمی انداخت، در می یافتند که چقدر از وضع موجود خسته اند. کره زمین خسته است . بشر بعد از قرن ها زمین گرایی و خود پرستی احساس می کند که نیازمند عالم معنا است . او این عالم را در درون خویش باز خواهد یافت و به آن باز خواهد گشت، اما نه «بی رنج» بلکه «با رنجی بسیار» این دوران رنج اکنون سر رسیده است.

آنچه را که گفتم به حساب حمایت از جبهه مقابل نیروهای چند ملیتی نگذارید. جنگ های مردمان جهان با یکدیگر اگر «جهاد مقدس دینی» نباشد، لا جرم مبتنی بر «قدرت طلبی» است و جنگ خلیج فارس نیز از این نوع دوم است. اما اگر ضرورت ایجاد تحولاتی اساسی را متناسب با این رویکرد دیگرباره بشر به دین و دینداری احساس کرده باشیم، باید بدانیم که تحول بدون جنگ ممکن نیست.

به نظر می رسد که تحولات جهانی در جهت ایجاد یک جبهه متحد اسلامی علیه اسرائیل برای تحریر فلسطین سیر می کند و علت اینکه تحلیل این وضع حول محوری که عنوان شد چندان ساده نیست ان است که در مقابل آمریکا و نیروهای چند ملتی که مظهر شیطان اکبر هستند ،«حق غیر ممزوج به باطل» قرار نگرفته است و اگر نه، هیچ بمانی حق نداشت در پیوستن به جبهه حق تردیدی به خود راه دهد و تعلل ورزد.

صدام حسین در اشغال کویت محق نیست، اما از آن سو ، علت لشکرکشی غرب با تمام قوا نیز آن است که کسی از این پس جرات نکند که قواعد بازی دهکده جهانی را انکار کند و در مقابل کدخدا شاخ و شانه بکشد . و انصافآ این اشغالگر بی مبالات هم از معدود کسانی است که جرات دارد در یک چنین جهانی رو در روی غرب قلدرماب قداره بایستد و با او بر سر قدرت بجنگند.

من جنگ طلب نیستم ، اما می دانم که زندگی بشر در طول تاریخ بدون جنگ فراز و فرودی نخواهد داشت و تحولی در آن روی نخواهد کرد، چنان که در همین قرن، جهان دو جنگ بین المللی و چند جنگ طولانی به خود دیده است و تظاهرات مردم اروپا و آمریکا علیه جنگ نیز بیش تر بدان سبب است که آنها جنگ را می شناسند و از عواقب آن باخبرند ، اگر چه باز هم تلویحآ بر این معنا اشعار دارند که اگر جنگ های بین المللی اول و دوم نبودند ، انقلاب صنعتی این سان که امروز به بار نشسته است تحقق نمی یافت.

جهان فردا دیگر از آن غرب نیست و همه تحولات حکایتگر همین حقیقت هستند ، و غرب نیز با این لشکرکشی می خواهد بر این تصور یکسره خط بطلان بکشد. در این جنگ چه غرب پیروز شود و چه صدام حسین، تقدیر تاریخی بشر در این عصر جدید همان است که گفته شد. آمریکا و اروپا بعد از دو قرن روشنفکری و یک قرن توسعه صنعتی به همان عاقبتی دچار آمده اند که همه تمدن ها در طول تاریخ. اگر این هیاهوی قدرت از بین برود، خلا وجود آن را چگونه باید پر کرد؟ به نظر می رسد که پیش از اضمحلال و فروپاشی کامل، با رویکرد دیگر باره انسان به عالم معنا خلا درونی بشر که ناشی از بی ایمانی است پر خواهد شد و «اثبات» جای «انکار» خواهد نشست.

«ایمان» منجی جهان فرداست چنان که منجی ایران شد و انقلاب اسلامی را به سرچشمه جوشان انقلاب معنوی ودینی در سراسر جهان مبدل کرد.

یادنامه۸: یاد بهشت و نوحه انسان در فراق

ارسال توسط بینا در تاریخ ۱۷ - فروردین - ۱۳۹۰

نویسنده: مرتضی آوینی
موضوعات مقالات :مجموعه مقالات سید مرتضی آوینی

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی رود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد *

هنر یاد بهشت است و نوحه انسان در فراق. هنر زبان غربتِ بنی آدم است در فرقتِ دارالقرار و از همین روی همه با آن اُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسی دیرینه به قدمت جهان. هنر زبان بی زبانی است و زبان همزبانی.

سخن لسان الغیب آشنای دیرینه آدم است و او خود بر این معنا واقف بود که می فرمود:

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد
دفتر نسرین و گل را زینتِ اوراق بود

سال هاست که مردمان به شراب مردافکن غزل او سجاده رنگین می دارند و بدان تفأل می زنند، و لکن اگر از آنان بازپرسی که این رندِ خراباتی و قلندر خانه به دوش چه می گوید، زبان در می کشند، یعنی که سخن او زبان بی زبانی است و از همین روی همگان همزبان اویند. همه این زبان را خوب می دانند، چرا که آن را در باغ خُلد، پیش از هبوط، بر اوراق دفتر نسرین و گل خوانده اند و از مطرب عشق به بانگ دف و نی شنیده اند.

شعر حافظ آنجا گویایی می گیرد که زبان درمی ماند. آنجا که پای عقل در گِل می ماند، بال عشق گشوده می شود و هنر ناله عشق است نه زبان عقل؛ عقل را که بدین مقامات بار نمی دهند. عقل خاکسترنشین است و اهل مقامات نیست:

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهی که زلف یارکشی ترک هوش کن

« ترک هوش کن » که « هوشیار » در خودی خود اسیر است و تا خود باقی است یار از تو می رمد. بیهوده نیست این همه که عشاق از عقل می نالد؛ عقل عِقال است و جان را پای بست خاک می کند و تا عقل باقی است، خود از میانه برنمی خیزد. مستان در جست و جوی بی خودی به مستی روی آورده اند، که مستی و بی خودی باهمند؛ مستی زوال عقل است و از این روی همرهِ بی خودی است.

هنر نیز زمزمه مستی است و خودآگاهان را حاجتی بدین زمزمه نیست. سوز آتش درون است که در سخن می ریزد، و آن را که این آتش ندارد گو بسوز که شعر سوز جگر است و آهِ دل و اشک چشم… و این همه را جز به غریبان و شیداییان عطا نکرده اند.

بلبل شیدای گل است و این آواز و الحان که از او می جوشد، ناله شیدایی است که از ملکوت نازل می شود. بلبل نیز مطرب ملکوت است، حافظ نیز، و هر آن کس که شعرش ناله شیدایی است و درد فراق دارد.

عاقل دردِ فراق ندارد و عقل در این وادی لایعقل است؛ از عشق بازپرس که شرح این مشکل را جز او کس نمی داند:

دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم خُم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود

حریفان پا در گلند و خون در دل. آنان راز انسان را می دانند و با فرشتگان” اِنّی اَعلَمُ ما لاتَعلَمُون “می گویند. ماهی را به ساحل انداخته اند تا بر غربتِ این کرانه خشک وتشنه در فرقت آب قدر آب را دریابد، و آدم را بر این مهبطِ عقل فرود آورده اند تا از معلم فراق درس عشق بیاموزد و شوق وصل … و مگر عشق را جز در هجران و فُرقت و غربت می توان آموخت؟ پس این درد فراق همه هستی آدمی است و مایه اصلی هنر نیز همین غم غربت است که با اوست، از آغاز تا انجام.

به یاد آر این خطاب ازلی را که با تو گفت: .”.. فَلا یُخرجَنّکُما مِنَ الجَنّةِ فَتَشقی / اِنّ لَکَ اَلاّ تَجوُعَ فیها و لا تَعری / و اَنّکَ لا تَظمَؤُا فیها و لا تَضحی. اینجا دیار مشقت است، جوع و عریانی و تشنگی و سوز و آفتاب. و آدم گمگشته زمین است که اگر چون خواجه حافظ خود را بازیابد، سخت در شگفت خواهد آمد که: ای وای! من بر این خراب آباد چه کنم؟

تو را از کنگره عرش می زنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتاده است

زمین سراسر صحرای عرفات است و تو همان آدمی که با خطاب اِهبِطوُا بر این سیاره رنج فرو افتاده ای. عرفات مثالی از حقیقت زمین است که تمثیل یافته؛ مشقتِ جوع و عریانی و تشنگی و سوز آفتاب… و آن خطاب را تو از یاد برده ای، اما آدم به یاد داشت که آن همه گریست تا بازش پذیرفتند.

قصه هبوط، حکایت هجران و غربت انسان است و این خطاب” اِهبِطوُا مِنها جَمیعاً “، نگاشته بر لوح ازلی فطرت، باقی است تا ابدالآباد که توبه آدم مقبول افتد و از این ارض هبوط به دارالقرار بازگردد؛ از این مهبطِ عقل به جمع سلسله داران مقیم کوی عشق. پس همه راز آنجاست که این ارض « مهبط » آدمی است نه « خانه قرار » او و از همین است بی قراری عاشق و غم غربتی که سینه اش را تنگ می دارد. اینجا دیار دلگیر هبوط آدم است. در اینجا آینه نیز غبار می گیرد و رسول نیز” لَیُغانُ عَلی قَلبی “**می گوید. جوع زمینی جز به فواکهِ روضه رضوان فرو نمی نشیند و عریانی اش جز در احتجابِ آغوش عشق پوشیده نمی شود. تشنگی اش جز به ماءٍ مَسکوُب سیراب نمی گردد و مخموری عقل زمینی جز به” کَاسٍ مِن مَعین” زائل نمی شود و از سوز آفتابش جز به سایه کشیده “سِدرٍ مَخضود” به کجا می توان پناه برد؟

مایه اصلی هنر این درد غربت است؛ غربت آدمی که با خطاب اِهبطوُا، از دریای جوار بدین کرانه تشنه فرو افتاده است تا تشنگی عشق را در یابد؛ غربت آدمی که از دیار عدم و قدم به این منزل حادثه فرو آمده، از دارالقرار به مهبط بی قراری و عشق… و آن وصل که عاشقان می گویند حاصل نمی آید جز در مرگ، که علاج لاعلاجی هاست. تا زنده ایم هوشیاریم و هوشیار در خودی خود اسیر است و تا عقل باقی است، « خود » از میانه برنمی خیزد.

مستی زوال عقل است و از این رو همرهِ بی خودی است، اما خمار مستی فانی است و حتی شُرب مدام نیز علاج درد نمی کند. تا زنده ایم هوشیاریم و هوشیار اسیر خود است، مگر آنکه شراب مرگ در کشیم که یکسره از عقل و از خود می رهاندمان؛ این سرّی است که در موُتوُا قَبلَ اَن تَموُتوُا فاش کرده اند؛ بنوشید و بمیرید:

این قصه عجب شنو از بخت واژگون ما را بکشت یار به انفاس عیسوی
خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن کاین عیش نیست در خور اورنگ خسروی

*.خواجه شمس الدین محمد ( حافظ شیرازی ). همه اشعار متن از اوست .

**.گاهی بر دلم غباری می نشیند …

منبع : نرم افزار چند رسانه ای هنر خاکی منتشر شده توسط موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی

یادنامه۷: عرفان امروز از دریچه اتوپیای قرن

ارسال توسط بینا در تاریخ ۱۶ - فروردین - ۱۳۹۰

عنوان : توسعه یافتگی، اوتوپیای قرن حاضر
نویسنده : مرتضی آوینی

موضوعات مقالات :مجموعه مقالات سید مرتضی آوینی

امروزه در زبان رایج سیاست، ملل جهان را به دو دسته تقسیم می کنند: توسعه یافته و توسعه نیافته. به راستی این توسعه چیست که می تواند معیار تقسیم بندی قرار بگیرد؟ علت طرح این سؤال چیست؟
انسان موجودی آرمان طلب و مطلق گراست و همواره زندگی خود را به گونه ای تنظیم می کند که به آرمان های مشخصی ختم شود. قضاوت و ارزیابی او در امور نیز به معیار و میزان و نظام ارزشی خاصی برمی گردد که از آرمان خویش کسب کرده است. آرمان دورنمایی است که انسان در فراسوی حیات خویش تصور و تجسم می کند و آنگاه راه زندگی خویش را به گونه ای انتخاب می کند که به آن آرمان متصور برسد.
اما در اینکه این آرمان ها چگونه انتخاب می شوند نیز سخن بسیار است. اجمالآ، شناخت انسان از جهان و خویشتن در مجموع منتهی به بینشی کلی می شود که آرمان ها از آن نتیجه می شوند. این بینش کلی (که شامل شناخت انسان از جهان و خویشتن است) پشتوانه ی همه ی اعمال و رفتار و سخنان انسان قرار می گیرد.
ارزش گذاری انسان بر روی پدیده های اطراف خویش نیز از همین بینش کلی و آرمان های زاییده از آن نتیجه می شود. چرا ملل جهان را به مسلمان و غیر مسلمان یا مستقل و غیر مستقل، استعمارزده و استعمارگر، آزاد و غیر آزاد و… تقسیم نکنیم؟ اگر ما کشورهای جهان را به مسلمان و غیر مسلمان تقسیم کنیم، این تقسیم بندی حکایت از نظام ارزشی خاصی دارد که از مکتب، یعنی نظام اعتقادی خاصی برآمده است.
با تقسیم بندی جهان به کشورهای مسلمان و غیر مسلمان، همه درمی یابند که این تقسیم بندی از جایی که به اعتلای اسلام و مجد و عظمت مسلمانان اعتقاد داشته برآمده است. این سنت پسندیده که در آغاز هر کار تحقیقی و پژوهشی نخست به تعریف شاخص ها می پردازند، از همین جا برآمده که این تعریف های اولیه، راهبر انسان به سوی نظام ارزشی و میزانی است که با آن به پدیده های اطراف خویش نظر می کند و درباره ی آنان به داوری و قضاوت می نشیند.(١) بنابراین، قبل از اینکه ما هر تقسیم بندی یا طریقی را بپذیریم باید به پشتوانه ی آن نظر کنیم و ببینیم که آیا با نظام اعتقادی (مکتب) ما انطباق دارد یا خیر.
حال دیگرباره به سؤال اولیه ی خویش بازگردیم: چرا ملل جهان را به توسعه یافته و توسعه نیافته تقسیم می کنند؟ آن آرمان اعتقادی که در پشت این تقسیم بندی نهفته است چیست و چرا معیارهای دیگری برای تقسیم بندی انتخاب نکرده اند؟ این تقسیم بندی نشان می دهد که در فرا راه اندیشه و خواسته های انسان امروز آرمان توسعه یافتگی قرار گرفته است که به مثابه سرزمین افسانه ای و پر راز و رمز و پر جاذبه ای انسان ها را به جانب خویش می کشد و معیار این توسعه یافتگی ـ آنچنان که خواهیم دید ـ درآمد سرانه و مصرف است. با معیار توسعه، انسان ها دو دسته بیشتر نیستند: فقیر و ثروتمند؛ و میزان فقر و غنا نیز «مصرف» است. البته فقر ـ آنچنان که خواهد آمد ـ در اسلام مذموم است(۲) و مسلماً جامعه ی آرمانی مسلمانان، جامعه ی فقیری نیست. اما این نه بدان معناست که ما ضرورتاً ناچار باشیم آرمان توسعه یافتگی را بپذیریم، چرا که با پذیرفتن این آرمان، جست و جوی ثروت و تکاثر برای ما اصالت خواهد یافت و ابعاد روحانی و معنوی وجود آدمی تحت الشعاع این آرمان به فساد و تباهی خواهد گرایید.
ادراک کامل این مطلب از یک طرف به شناخت حقیقت وجود آدمی و دریافت سنت های تاریخی و از طرف دیگر به معنای حقیقی فقر برمی گردد. بدین ترتیب بحث ما پیش از آنکه وارد در فصول دیگری بشود باید به دو سؤال در حد امکان جواب دهد:
ـ نقش آرمان ها (ایده آل(۳)ها) در ساختن انسان، جامعه، و تاریخ چیست؟
ـ معنای حقیقی «فقر» در اسلام چیست؟
چرا انتخاب توسعه ی اقتصادی به عنوان آرمان (ایده آل)، اصالت روح بشر را تحت الشعاع می گیرد و وجود معنوی او را به فساد و تباهی می کشاند؟
آرمان ها (ایده آل ها) همواره علت غایی حرکت های فردی و اجتماعیِ بشر هستند. هدف، آن غایت مشخصی است که انسان فرا راه خویش تصور می کند و مسیر خود را به گونه ای پیش می گیرد که بدان دست یابد. اهداف انسان با توجه به خواسته ها و نیازهایش انتخاب می شوند و گذشته از آنکه این خواسته ها ممکن است حقیقی یا کاذب باشند، هدف اصلی یا آرمان او آن نقطه ای است که انسان جواب تمامی خواسته هایش را در آن جست و جو می کند. این فطرت انسان است که بر این اصل قرار دارد و او خواه ناخواه از آن تبعیت می کند. با توجه به همین فطرت است که قرآن می فرماید: لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة (۴)، چرا که انتخاب اسوه و تبعیت از آن ضرورت خلقت بشر است و در این میان اگر از اسوه های حسنه اعراض کند، نه اینچنین است که بتواند خود را در وضعیتی خنثی محفوظ بدارد و به سوی نمونه های سوء گرایش نیابد؛ خیر! اگر بشر از اسوه های حسنه اعراض کند به ناچار به سوی ائمه ی کفر خواهد گرایید.
علت وضع کلمه ی «امام» نیز همین است؛ «امام» به معنای پیشوا، آرمان وجودی بشر، و آن غایتی است که همه ی صفات تکاملی انسان در وجود او تبلور یافته است. تبلیغات شیطانی غرب و شرق نیز از همین خصوصیت فطری بشر که در نهاد خلقت او موجود است، سوء استفاده می کند و با آفریدن قهرمانانی کاذب برای اصناف مختلف، جامعه را به هر جانبی که می خواهد سوق می دهد.
مصرف (آنچنان که در فصل های آینده خواهیم دید) یکی از ارکان نظام اقتصادی غرب است، چرا که اصولاً عرضه و تولید بیشتر هنگامی ضرورت پیدا می کند که تقاضا و مصرف بیشتر در جامعه موجود باشد و تقاضا و مصرف بیشتر نیز مستقیماً بر تبلیغات مبتنی است. نیازهای حقیقی بشر محدود است و وقتی از حد طبیعی اشباع (سیر شدن) گذشت، دیگر در وجود او میل و گرایشی برای مصرف باقی نمی ماند. بنابراین، تنها راه هایی که برای تشویق و ترغیب جامعه به مصرف بیشتر باقی می ماند این است که از یک سو کالاهای مصرفی جلا و تزیین و تنوع بیشتری پیدا کنند و از سوی دیگر با ایجاد گرایش هایی انحرافی مثل مدگرایی و تجددطلبی و… در او تقاضای بیشتری برای مصرف ایجاد کنیم. البته راه سومی نیز وجود دارد: توسعه ی بازار و جست و جوی بازارهای جدید؛ یعنی همان انگیزه ای که به استعمار نو منتهی شده است. (و در مباحث مربوط به مصرف ان شاءالله مفصلا بدان خواهیم پرداخت.)
قهرمان سازی یکی از ارکان محتوایی تبلیغات غرب و راهی است که دولت های استکباری و سلاطین امپراتوری های اقتصادی دنیا برای تعدیل و تنظیم مؤلفه های اجتماعی در جهت تمایلات و اهوای شیطانی خویش یافته اند.

تاریخ تبلیغات سینمایی و تلویزیونی غرب با فرار از واقع گرایی در قالب شخصیت های مضحکی مثل لورل و هاردی آغاز می شود و…. با عبور از مرحله ی بازسازی اسطوره های افسانه ای یونان باستان پای به مرحله ی قهرمان سازی در جهت بنیان گذاری نظام ارزشی سرمایه داری و تعدیل و کنترل واکنش های روانی و اجتماعی مخالف با آن می گذارد و در این مرحله، بررسی قهرمان های مخلوق تبلیغات می تواند مسیر اجتماعی غرب را در مسیر قبول ارزش های نوین سرمایه داری به ما نشان دهد. خلق شخصیت های کازانوا(۵)یی و ژیگولو که مظهر کامجویی و لذت طلبی و دم غنیمتی (اپیکوریسم(۶)) هستند تصادفی نیست. لفظ «کرنلی» ـ که به نوعی آرایش مو اطلاق می شود ـ از اسم «کرنل وایلد» هنرپیشه ی قدیمی آمریکایی گرفته شده است.
تأثیر این قهرمان های مخلوق تبلیغات بر ذهن و زندگی اجتماعاتی نظیر ما بسیار عجیب و حیرت انگیز است. با اینکه ما اکنون سال هاست که از منظومه ی اقمار تبلیغاتی غرب خارج شده ایم، اما حضور بت های تبلیغاتی غرب در میان جوانان بالاشهر نشین کشور ما از گستردگی و نفوذ شیطانی فرهنگ غرب حکایت دارد. تقارن اشاعه ی فیلم های جنایی و خلق شخصیت هایی مثل جیمزباند (٠٠٧) را با جنگ ویتنام تصادفی نیِنگارید. حکومت آمریکا برای آماده ساختن افکار و ارواح مردم سراسر دنیا و مخصوصاً جامعه ی آمریکا برای جنایات و خونریزی هایی که در ویتنام انجام می شد، ناچار بود که از قهرمان سازی های تبلیغاتی استفاده کند. اکنون نیز «رمبو» بت جدید آمریکا که یک سرباز بازگشته از جنگ ویتنام است، همین وظیفه را بر عهده دارد.
شاید مثال های خودمانی ملموس تر باشد. در همین جامعه ی طاغوت زده ی خودمان، شاه فضای عمومی جامعه را از طریق تلویزیون و سینما و با خلق شخصیت هایی مثل «قیصر» و «ستار» و «گوگوش» و «فردین» و غیره کنترل می کرد. چرا اینچنین است؟ چرا در اجتماع انقلابی ما با اینکه فضای تبلیغاتی جامعه مستقیماً تحت نفوذ و سیطره ی استکبار جهانی قرار ندارد، یک باره تب داغ پانک و بعد هم اپیدمی رمبو اکثر جوانان بالاشهری را بیمار می کند و حتی دایره ی نفوذ این بیماری ها بعضاً ـ و البته بسیار محدود ـ تا پایین شهر هم گسترده می شود؟
نگاهی به جانب مثبت قضیه نیز بیندازیم. در آغاز جنگ تحمیلی و بعد از سقوط خرمشهر، آنگاه که حضرت امام از سر صدق فرمودند:
رهبر ما آن طفل دوازده ساله ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است، با نارنجک خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید.(۷)
آرمان «محمدحسین فهمیده» برای بسیاری از نوجوانان حزب اللهی ما آنچنان درخششی یافت که هنوز هم بعد از گذشت پنج سال از آغاز جنگ تحمیلی، و آن همه ناملایمات و سختی ها، از بین نرفته است. این یک گرایش فطری انسان است که در فراراه حرکت خویش در مسیر زندگی، اسوه هایی ـ یا به تعبیر غربی ها، قهرمان هایی ـ آرمانی انتخاب می کند و از آن پس همواره می کوشد تا خود را با آن نمونه های آرمانی به طور کامل تطبیق دهد. اما نه اینچنین است که این جاذبه ی فطری همیشه در جهات سوء عمل کند؛ تقلید که یک نیاز ذاتی بشری است از یک طرف در جامعه ی شیعیان به وحدت و یک پارچگی جامعه در اطاعت از احکام شرع و عقل می انجامد، اما از طرف دیگر، همین خصوصیت فطری تقلید (البته به معنای غیر فقهی آن) کار را بدانجا می کشاند که این گفته مصداق پیدا کند: «خلق را تقلیدشان بر باد داد.»(۸)
نقش اجتماعی و تاریخی آرمان ها (ایده آل ها) بسیار عظیم تر است، چرا که اصولاً اجتماع و تاریخ بر افراد بنا می شود. اجتماع و تاریخ هر چند دو ماهیت کلی هستند که به مثابه دو ارگانیسم زنده با آغاز و پایان و سیر حیاتی مشخص اعتبار می شوند، اما واقعیت آنها مبتنی بر وجود افراد است. جامعه و تاریخ نیز همچون افراد انسانی مسیر حرکت خویش را در مطابقت با آرمان ها (ایده آل ها)ی معینی پیدا می کنند. اگر تمدن یونان ـ که تمدن فعلی غرب بسط و گسترش آن است ـ با آرمان مدینه ی فاضله ی افلاطون آغاز می شود به همین علت است که سیر تاریخ و اجتماع نیز همچون افراد بشر محتاج به تصور غایات یا آرمان هایی در فراراه حرکت خویش است تا آنجا که در میان عوام مردم نیز که با فلسفه ی یونان و مسائل آن آشنایی ندارند مدینه ی فاضله به صورت یک تعبیر رایج وجود دارد و هر کس در ذهن خویش از آن صورتی ساخته است. برای ما شیعیان معنای مدینه ی فاضله با حکومت جهانی عدل حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) انطباق دارد و این آرمان با مدینه ی فاضله ی افلاطونی(۹) زمین تا آسمان متفاوت است.
اوتوپیای(۱۰) افلاطونی، غایت حاکمیت انسان ـ به تعبیر غربی آن ـ بر کره ی زمین است، حال آنکه حکومت جهانی عدل برای مسلمانان، آرمانی است که در حاکمیت احکام خدا بر اجتماع بشر معنا پیدا می کند. همین دو آرمان یا ایده آل تاریخی است که یکی به تمدن غرب و سیطره ی شیطانی آن در جهت تمتع هر چه بیشتر از نعمات و لذایذ دنیایی می انجامد و دیگری به انقلاب اسلامی ایران و برپایی حکومت جهانی اسلام.
همان گونه که فرد بشر، بدون اسوه و امام و هدف و آرمان دچار گمگشتگی و سرگردانی می شود، جامعه و تاریخ نیز بدون آرمان غایی و مدینه ی فاضله نمی تواند حیات خویش را استمرار بخشد. لاجرم، همان گونه که اسوه و امام میزان قضاوت و داوری افراد انسانی قرار می گیرد، جامعه و تاریخ نیز میزان خویش را از مدینه ی آرمانی خود کسب می کنند. از زمان تألیف مدینه ی فاضله ی افلاطون قرن ها می گذرد و در طول این قرن ها، و مخصوصاً در قرون اخیر، اوتوپیاهای دیگری نیز توسط نویسندگان و فلاسفه ی غربی تصویر شده، اما همه ی آنها مبتنی بر مدینه ی آرمانی افلاطون است. همه ی این اوتوپیاها بلا استثنا در جست و جوی لامکان و لازمانی هستند که در آنجا خدا وجود ندارد، مرگی اتفاق نمی افتد، و انسان می تواند جاودانه بدون اینکه از مرگ و معاد و آخرت ترس داشته باشد، به کامجویی و تمتع بپردازد. این آرمان واحد در قرن های مختلف صورت های مختلفی یافته و ایده آل توسعه یافتگی آخرین صورتی است که به خود گرفته است.
خوب! حالا هنگام تکفیر این حقیر فرا رسیده است. به پرسش صدر بحث بازگردیم: چرا در زبان رایج سیاست، جهان را به ملل توسعه یافته و توسعه نیافته تقسیم می کنند؟ مگر توسعه یافتگی با مشخصاتی که عرض خواهد شد می تواند میزان و معیاری باشد که جوامع بشری را نسبت بدان معنا کنیم؟ جامعه ی توسعه یافته ـ به معنای غربی آن ـ چطور جامعه ای است؟
اجمالاً می توان گفت جامعه ی توسعه یافته جامعه ای است که در آن همه چیز حول محور مادی و تمتع هر چه بیشتر از لذایذی که در کره ی زمین موجود است معنا شده و البته برای اینکه در این چمنزارِ بزرگ همه بتوانند به راحتی بچرند یک قانون عمومی و دموکراتیک لازم است تا انسان ها را در عین برخورداری از حداکثر آزادی(ولنگاری) از تجاوز به حقوق یکدیگر باز دارد. این توسعه که نتیجه ی حاکمیت سرمایه یا سرمایه داری و اصالت بخشیدن به اقتصاد نسبت به سایر وجوه حیات بشری است محصول مادی گرایی و تبیین مادی جهان و طبیعت است.
آیا هیچ یک از این آقایانی که منادی توسعه ی اقتصادی در جهان امروز هستند حتی برای یک بار از خود پرسیده اند:
ـ برای اینکه جامعه ای در کمال سلامت روحی و آسایش معنوی به سر برد آیا باید قاعده و ضابطه ی مشخصی را در مصرف و تمتع از لذایذ در پیش بگیرد یا نه؟
ـ آیا انسان باید الگوی مصرف خویش را با توجه به نیازهای حقیقی خویش انتخاب کند؟ یا خیر، باید به حرص و آز و ولع خود برای تمتع هر چه بیشتر میدان رشد بدهد؟
ـ آیا روح دارای اصالت است یا جسم؟
ـ آیا توسعه باید به نیازهای روحی انسان پاسخ بدهد؟ یا نه، فقط باید احتیاجات جسمی او را ـ آن هم بر اساس نیازهای کاذب ـ برآورده سازد؟
ـ آیا هدف توسعه این است که جامعه ی انسانی را به تعادل همزمان روحی و سلامت جسمی برساند؟ یا نه، فقط باید زمینه ی رشد مادی را برای او فراهم کند؟
توسعه ی اقتصادی آرمان پر جاذبه ی عصری است که بشر خدا را فراموش کرده و از جاودانگی روح خویش غفلت کرده است. در تقسیم بندی ملل جهان به توسعه یافته و توسعه نیافته معیار و میزان چیست؟ توسعه ی اقتصادی. به اعتقاد حقیر آن بینش خاصی که جهان را با ماده معنا می کند می تواند بعد اقتصادی حیات بشر را مبنای شناخت و تعریف او قرار دهد. در نظام اعتقادی ما آن توسعه ای معتبر است که بر تعالی روحی بشر تکیه دارد و تعالی روحی بشر نیز به پرهیز از فزون طلبی و تکاثر، و منع اسراف و تبذیر، و پیروی از یک الگوی متعادل مصرف منتهی می شود، نه به رشد اقتصادی محض. بنابراین، ما ابتدائاً جهان را به توسعه یافته و توسعه نیافته تقسیم نمی کنیم و این مبنا را هم برای تقسیم بندی قبول نداریم. اما اگر سؤال را بدین ترتیب طرح کنیم که «آیا نمی توان راهی برای توسعه ی اقتصادی پیدا کرد که مخالفتی با اسلام نداشته باشد؟» جواب این است که چرا، می توان. اما آیا طرح این سؤال موکول بدان نیست که ما نخست ضرورت توسعه ی اقتصادی را اثبات کرده باشیم؟
هنوز تا رسیدن به این سؤال مباحث و منازل مقدماتی بسیاری لازم است که رفته رفته ـ به امید خدا ـ طرح خواهد شد.

پی نوشتها
١. درباره ی هر یک از این کلماتِ «پدیده»، «ارزش»، «نظام ارزشی»، «مکتب» و غیره… سخن بسیار است که در ادامه ی فصل های آینده رفته رفته بدانان خواهیم پرداخت.
۲٫ منظور از «فقر»، فقر مادی است، نه فقر ذاتی در مقابل غنای پروردگار. این دومی همان فقری است که حدیث نبوی الفقر فخری ـ فقر افتخار من است ـ بدان اشاره دارد.
۳٫ Ideal
4. در رسول خدا برای شما اسوه ای حسنه است؛ احزاب/ ٢١.
۵٫ Casanova، جیووانی جاکوپو کازانوا (١٧٩٨ ـ ١٧٢۵)، ماجراجوی ایتالیایی؛ کنایه از فرد لاابالی و عیاش. _ و.
۶٫ Epicureanism
7. امام خمینی، صحیفه ی نور، ٢٢ ج، مرکز مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی، ج ١۴، ص ۶٠.
۸٫ جلال الدین بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، حکایت فروختن صوفیان بهیمه ی مسافر را… _ و.
۹٫ بهتر است گفته شود اوتوپیای افلاطونی.
۱۰٫ Utopia: مدینه ی فاضله.

یادنامه۶: آسمان عرفانهای سکولار در بهشت زمینی!

ارسال توسط بینا در تاریخ ۱۶ - فروردین - ۱۳۹۰

بهشت زمینی
نویسنده : مرتضی آوینی
موضوعات مقالات :مجموعه مقالات سید مرتضی آوینی
چرا توسعه یافتگی اوتوپیای انسان امروز قرار گرفته است؟ البته بهتر بود که می گفتیم توسعه یافتگی یکی از وجوه اوتوپیای آرمانی بشر غربی است، چرا که این آرمان در وجوه دیگری نیز تجلی دارد؛ فی المثل تمایل عمومی بشر امروز به جانب دموکراسی نیز از همین آرمان اوتوپیایی واحد بر می آید، با این تفاوت که دموکراسی بیان کننده ی صورت سیاسی آن است. توسعه یافتگی و دموکراسی دو وجه از یک ایده آل واحد است، و اما اینکه چرا بشر علت غاییِ حرکت خویش را در این صورت ایده آل می بیند سؤالی است که قرآن مجید و روایات ما به روشنی به آن پاسخ گفته اند؛ ولی پیش از تحقیق در این پاسخ، لازم است که یک بار دیگر ضرورت آن مورد تأکید قرار گیرد.
اگر نبود که انسان میزان و معیار خویش را از آرمان و علت غایی حرکت خویش اخذ می کند، پرداختن به این مباحث هیچ ضرورت نداشت. در فطرت عالم این اصل نهفته است که وقتی انسان هدفی را برمی گزیند، از آن پس رد یا قبول هر چه به او ارائه می شود به مطابقت یا عدم تطابق با آن صورت ذهنی که از هدفش در درون خویش ساخته است بازگشت دارد؛ اگر مطابق بود می پذیرد وگرنه رد می کند.
ارمغانی که انسان از بهشت با خود به عالم دنیا آورده است جاذبه ای فطری است که او را از درون به سوی بهشت و آنچه بهشتی است می کشاند. اما مع الاسف انسان دچار نسیان است و مادام که ایمان نیاورده و استمرار در عمل صالح نداشته باشد، بهشت واقعی را تشخیص نمی دهد. انسان فطرتاً در جست و جوی بهشت است؛ همان بهشتی که از آنجا هبوط کرده است، و جاذبه های درونی او به سوی عالمی متعادل، زیبا، و جاودانه از همین جا ناشی می شود. علامه طباطبایی(ره) در تفسیر آیات مربوط به آفرینش انسان و هبوط او، در سوره ی «طه» آن بهشت را بهشت اعتدال می خوانند و می فرمایند:
…این داستان… حال بنی نوع آدم را بر حسب طبع زمینی و زندگی مادیش تمثیل می کند و مجسم می سازد، زیرا خدا او را در بهترین قوام خلق کرده، و در نعمتهایی بی شمار غرق ساخته، و در بهشت اعتدالش منزل داده، و از تعدی و خروج به یک سوی افراط و تفریط که ناشی از پیروی هوای نفس و تعلق به سراب دنیا، و در نتیجه فراموشی جانب رب العزة (١) است تهدید فرمود…(٢)
و با این معنا، زندگی آدم(ع) در این بهشت برزخی، تمثیل وضعیت تعادل انسان است که می توان مشخصات آن را از همین سوره ی مبارکه ی «طه» استخراج کرد:
آن گاه گفتیم: ای آدم، محققاً این شیطان با تو و جفت تو دشمن است. مبادا شما را از بهشت بیرون آرد و از آن پس به شقاوت گرفتار شوید. آنجا نه هرگز گرسنه شوی و نه برهنه مانی. و نه هرگز به تشنگی و گرمای آفتاب آزار بینی.(۳)
تفسیر و توجیه گرایش های فطری انسان به جانب زیبایی و جاودانگی، تعادل و حتی رفاه، در همین آیات مبارکه مشهود است و به تعبیر دیگر، فطریات انسان تماما از کشش درونی او برای رسیدن به این وضعیت تعادلی اولیه نتیجه می شود و تکامل انسان نیز معنایی جز این ندارد.
اما از جانب دیگر، همین فطرت و گرایش های درونی زمینه ی انحراف و هلاکت بنی آدم هستند و از همین آیات مبارکه نیز بر می آید که شیطان انسان را در جهت تمایلات فطری اش فریب می دهد. شیطان با سوءاستفاده از گرایش های ذاتی انسان به جاودانگی و خلود و قدرت و مالکیت لایزال او را اغوا می کند و می گوید:
…ای آدم، آیا تو را به درخت خلود و جاودانگی و سلطنتی که کهنه نمی شود راهنمایی کنم؟(۴)
و نیز از ادامه ی داستان که فریفته شدن آدم و هبوط اوست بر می آید که این فطریات هر چند روی به جانب حق دارند، اما بسیار محتمل است که دچار اشتباه شوند و غایات خویش را در جای دیگری بجز حق جست و جو کنند. یکی از رایج ترین این اشتباهات آنچنان که از تعبیرات قرآن مجید برمی آید این است که آدمیزاد دچار اخلاد الی الارض(۵) گردد و در همین کره ی خاکی به جست و جوی جاودانگی برآید. در سوره ی «همزه» آمده است:
وای بر هر هرزه گوی بدزبانی که ثروت اندوزی می کند و آن را می شمرد و حساب می کند. می انگارد که مالش او را جاودانگی خواهد بخشید.(۶)
زمینه ی این اشتباه هر چند در فطرت انسان موجود است، اما این خود اوست که با گناهانش چاهی اینچنین بر سر راه خویش حفر می کند.
آیا «اوتوپیا» رؤیای رهایی انسان از تنگنای حیرت و ترس از طریق متوقف ساختن زمان و صیرورت، و زندگی فارغ از هرگونه درد و احساس نیاز و فقر، در زمان حال است؟ آیا رؤیای بهشت از دست رفته و آرزوی رسیدن به الیزه(۷) است که به توصیف هُمِر(۸) در آنجا پهلوانان و یلان پس از مرگ در صلح و هماهنگی و آرامش به سر می برند؟(۹)
یکی از حکمای گرانقدر معاصر در بحث از «اوتوپیا» و ریشه های فلسفی آن در وجود انسان، بعد از طرح این سؤال ها بالأخره جواب می دهد:
اوتوپیا رؤیای بازیافتن نظام ثابت گذشته و آسایش و آرامش قبل از افتادن در عالم و ولادت است.(۱۰)
یعنی جست و جوی بهشت قبل از هبوط. ایشان می فرماید:
غرب در طول تاریخ دوهزار و پانصدساله ی خود، تخفیف همه ی دردها و رخ زردی ها را در رؤیای استقرار ضرورت عقلی و حکومت عقل جست و جو کرده و خواسته است رؤیای بهشت را در زمین، در میان اقیانوس ها و حتی در فضا بر مبنای قانون عقل متحقق سازد.(۱۱)
و البته در اینجا منظور ایشان از عقل همان عقل جزوی است که خود اروپایی ها آن را Reason می گویند، اگر چه تفسیر ما مسلمانان از عقل چیز دیگری است که بعدها ان شاءالله از آن سخن خواهد رفت.
«علم» ـ به معنای امروزی آن وسیله ی مطلقِ نجات از مرگ و بیماری و ترس است و این توهم در قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم به قدری غلبه داشت که

وقتی از یک هنرپیشه ی سی ساله پرسیدند که «پیر می شوی؟»، جواب داد: «هرگز پیر نخواهم شد زیرا علم در آینده ی نزدیک و قبل از آنکه من به پیری برسم مسئله ی پیری را حل خواهد کرد.»
از آن روز که علم مرگ را نوعی بیماری می دانست که بر اعضا عارض می شود و معتقد بود که می تواند در آینده بر آن فائق آید، این توهم بسیار به ضعف گراییده و از اعتبار و اطلاق افتاده است؛ اما صورت آرمانی آن هنوز باقی است و توسعه یافتگی یکی از وجوه آن است. خوب به حرف های این روشنفکر آمریکایی ـ برژینسکی(۱۲) توجه کنید:
بررسی هایی که تا کنون در این رشته انجام پذیرفته است، حاکی از آن است که انسان های دنیای پیشرفته، ظرف چند دهه یی که در پیش است، جهشی عظیم را تجربه خواهند کرد جهشی که بالقوه معادل است با تمامی تحول متدرج بشر از مرحله ی حیوانی به مرحله انسانی. فقط تفاوت جهش آینده در این است که چرخ آن، سریع تر حرکت می کند و زمان را پشت سرمی گذارد، و به این ترتیب، اثر سرسام آور تغییر، عمیق تر احساس خواهد شد. انسان، بتدریج و به طرز فزاینده، توانایی آن را خواهد یافت که در مورد جنسیت فرزندانش، خود تصمیم بگیرد، به برکت داروها، میدان برد هوشی انسان ها را وسعت دهد و شخصیت آنها را دگوگون سازد یا مهار کند. مغز انسان، از نیروهای بی حسابی برخوردار خواهد شد و به همان گونه که اتومبیل، تحرک و جنبش بشر را افزون و آسان ساخت. «شمارگر»، تعقل او را بسط خواهد داد. قدرت بدنی بشر، عمق و گسترش خواهد یافت و پایداری و دوام آن، به اختیار او در خواهد آمد. برخی از آینده نگران برآورد می کنند که طی قرن آینده، متوسطِ عمر انسان، به تقریب، به ١٢٠ سال خواهد رسید… «سیبرنتیک»(۱۳) و «خودکاری» (اتوماسیون(۱۴))، آداب کار کردن را زیر و رو خواهد کرد فراغت بصورت کار روزمره در خواهد آمد و کار عملی، در عداد مستثنیات قرار خواهد گرفت، و آنگاه، جامعه ی کار، جای خود را به جامعه ی تفریح و تفنن خواهد بخشید.(۱۵)
البته همه ی این روشنفکران غربی این قدر غفلت زده نیستند که بویی از واقعیت به مشامشان نرسیده باشد. بسیاری از آنها مثل «آلفرد سووی» اکنون در بنیان های رشد تمدن خویش شک کرده اند:
رشد با ابعاد بزرگ کنونی اش، محیطی هر چه بیشتر مصنوعی، و هر چه بیشتر تکنیکی، ساخته است. آیا انسان متوسط خواهد توانست با این محیط تکنیکی، سازگار شود؟(۱۶)
بعضی از عاقل ترهایشان مثل «رنه دومن»(۱۷) حتی با اطمینان بیشتری می گویند:
همه ی نشانه ها، به فروریزی کامل و برگشت ناپذیر این تمدن در قرن بیست و یکم اشاره می کند، مگر آن که بی درنگ، روش های مان را دگرگون سازیم.(۱۸)
در فرانسه، اربابان صنایع می گویند: رفاه، آمار خود را دارد: صد سال پیش، در ١٨٧۴، یک کارگر فرانسوی از ١٢ سالگی تا لحظه مرگ کار می کرد: روزی دوازده ساعت، شش روز در هفته، هفتاد و دو هفته در سال(۱۹). او از گهواره تا گور، رویهمرفته ٢٢٠ هزار ساعت کار می کرد.
در ١٩٧۶ همین کارگر، تنها از ١۶ تا ۶۵ سالگی کار می کند: هشت ساعت در روز، پنج روز در هفته، چهل و هشت هفته در سال. جمع ساعات کار او در این مدت ٩۴ هزار است، ۵۵ درصد کمتر از یک قرن پیش.(۲۰)
اما این واقعیت های ابتدایی اربابان صنایع، به هیچ روی واقعی نیست. نخست از آن روی که هنوز بینوایانی در جامعه ی صنعتی غرب، روزانه ده تا دوازده ساعت کار می کنند و بالاخص از آن روی که کمیت کار یک چیزی است و کیفیت آن چیز دیگری، اما ماشین ها بار جسمی و عضلانی انسان را سبک ساخته اند. در عوض، بار روانی او را سنگین کرده اند.
بعضی از آنها حتی دریافته اند که امکان توسعه ی اقتصادی هرگز برای همه ی زمین قابل دستیابی نیست و این نیمه ی فقیر مستقیماً تاوان آن نیمه ی سیر و پر است، و کشورهای توانگر که ٢٩ درصد جمعیت جهان را در خود دارند، هشتاد درصد سوخت و منابع مواد خام را، مصرف، و بهتر بگویم، نابود می کنند… کشورهای فقیرتر هم هرگز به عصر «خیز» اقتصادی نخواهند رسید: در زمانی که آن ها به عصر «خیز» برسند، بهترین مواد خام موجود مصرف شده است.(۲۱)
… اما هنوز هیچ یک از آنها به عمق مسئله آنچنان که باید دست نیافته اند و نباید هم دست بیابند. همه ی اشتباه در اینجاست که غرب بهشت زمین را بدل از بهشت آسمانی گرفته است و در خیال اوتوپیایی است که در آن بیماری، مرگ و پیری علاج شده است و انسان می تواند فارغ از گذشت زمان جاودانه مرکوب مرادش را همان گونه که نفس اماره اش می خواهد به جولان در بیاورد و این سوی و آن سوی بتازد و از همه ی لذایذ ممکن متمتع شود.
به راستی هیچ فکر کرده اید که چرا بشر غربی توسعه و رشد خود را با افزایش ساعات اوقات فراغت و تفنن خویش می سنجد؟ یکی از بارزترین مشخصات جامعه ی ایده آل توسعه یافته این است که در آن، کار تا حداقل ممکن کاهش یافته و متقابلاً ساعات فراغت به حداکثر رسیده باشد. این از خصوصیات رکنی آن بهشت زمینی است که انسان امروز در جست و جوی آن است. وقتی معیار رشد، کار کمتر باشد مسلماً بهشت جایی است که در آن اصلاً کار نباشد. یک نظر به کتاب های اقتصادی غرب که در زمینه ی توسعه نگاشته شده است کافی است که این معنا را به انسان بفهماند که اگر می خواهید ببینید جامعه ای توسعه یافته است یا نه، ساعات کار کارگران را نگاه کنید؛ کار کمتر مساوی با رشد بیشتر است.
استقبال غرب از اتوماسیون با این اشتباه ملازمه دارد که آنها می پندارند که خودکاری یا اتوماسیون ساعات فراغت انسان را افزایش می بخشد. و البته حتی اگر فراغت را به مثابه ارزشی مسلم تلقی کنیم باز هم گسترش اتوماسیون توفیقی در این زمینه نداشته، چرا که بجز اربابان و حکمرانان امپراتوری ماشینی، همه ی زندگی انسان ها وقف گسترش اتوماسیون شده است.
در صورت نهایی و آرمانی زندگی ماشینی، گذشته از آنکه تفکر انسان ـ یعنی ارزشمندترین نقطه ی وجود او ـ صرف حفظ و نگهداری و توسعه ی ماشینی می شود، باز هم کار به تمام معنا حذف نمی شود. «آلدوس هاکسلی»(۲۲) در کتاب «دنیای متهور نو»(۲۳) به خوبی متوجه شده است که جامعه ی آینده به قشری از انسان ها نیازمند است که برده وار «کارهای سیاهی» را که لازمه ی فراغت اقشار دیگر است بر عهده بگیرند. دنیای متهور نو یک جامعه ی برده داری است اما برده ها نیز خوشبختند، چرا که علوم آزمایشگاهی تا بدانجا پیش رفته است که بچه ها خارج از رحم مادران، در لوله های آزمایشی پرورش پیدا می کنند و اینچنین، در شرایط آزمایشگاهی متفاوت می توان انسان های متفاوتی دقیقاً متناسب با جدول طبقه بندی مشاغل تربیت کرد، به گونه ای که همه ی آنها از کار خود راضی باشند.
مرض و پیری وجود ندارد… چرخ های تولیدی بسرعت می چرخد. دولت همه را و حتی نوع رفتار آدم ها را تحت کنترل دارد. چرا که وسایلی ابداع شده است که… بچه ها را در لوله ی آزمایش درست می کنند. و از هر نطفه هر چند عدد آدم که بخواهند می سازند. اگر یک کارخانه به تعداد معینی کارگر احتیاج داشته باشد سفارش می دهد. و در ظرف مدت کوتاهی آنها را که یک جور و یک شکل اند، تحویل می گیرد. اختلاف طبقاتی از بین رفته است، زیرا همه ی افراد به قسمی تحت عمل قرار گرفته اند، که موضع اجتماعی خود را با جان و دل می پذیرند.(۲۴)
بچه ها از همان آغاز زندگی در لوله های آزمایش، موسیقی های خاص و روش های دقیق تربیتی، ظرفیت های بدنی، فکری و روانی خاصی متناسب با جدول طبقه بندی مشاغل پیدا می کنند.(۲۵)
گردانندگان «آلفا» هستند. و آنها که کار سیاه می کنند «امگا»… هیچ کس از خود اراده ای ندارد و هر گاه شرایط یک نواخت خورد و خواب و شهوت کسی را کسل کند کافی است که یک حب سوما بخورد و تمام غم و غصه ی او تبدیل به شادی و سرور شود.(۲۶)

تنها انسان هایی که هنوز در شرایط فلاکت بار تمدن کهنه ی بشر زندگی می کنند، باقیمانده ی سرخپوستان هستند که در جایی محصور همچون باغ وحش، با زنده زایی و بیماری و فقر و عواطف انسانی دست به گریبان هستند و…(۲۷)
تصویری که آلدوس هاکسلی هوشیارانه از جامعه ی متهور آینده ساخته است ایده آل تمدن آمریکایی است، جامعه ای که پیشرفت علوم آزمایشگاهی همه ی مشکلات آن را حل کرده است؛ کار، عدالت اجتماعی، امراض نفسانی و ناهنجاری های روانی، عواطف رقیق بشری، زنده زایی و بیماری و فقر… همه ی مسائل در آزمایشگاه حل می شود. اُمِگاها برده هایی هستند با نیروی جسمانی حداکثر، اما منهای عصیان و اعتراض و اعتصاب؛ و به فرض محال اگر اعتصابی هم ـ به دلایل فنی و آزمایشگاهی ـ اتفاق بیفتد، فورا مأموران دولتی سر می رسند و به جای گاز اشک آور، آب داغ یا گلوله، گرد سوما می پاشند. گرد سوما دارای مجموعه ی خواص هرویین و حشیش و ال.اس.دی و… است و مشکلات غم و غصه و عواطف بشری را خیلی فوری به روش آمریکایی حل می کند و بعد ناگهان امگاها را می بینی که خوشحال و دست افشان به رقص و پایکوبی پرداخته اند و دسته جمعی سرود استانداردی را که در لوله ی آزمایش بدانها آموخته اند، زمزمه می کنند.(۲۸)
نباید پنداشت که این تصورات آلدوس هاکسلی تخیلاتی محض و بدون ریشه است؛ ریشه های دنیای متهور نو را باید در نظرگاه غیر واقعی غرب به انسان و جهان جست و جو کرد. آمریکا برای آنکه سربازان خویش را در جبهه های جنگ ویتنام نگه دارد، علناً و بدون پرده پوشی از هرویین و کوکایین و سایر مواد مخدر و محرک استفاده می کرد. اگر درست دقت کنیم، همین واقعیت است که در اوتوپیای آلدوس هاکسلی به صورت حبّ سوما جلوه می کند. وقتی انگیزه های درونی نباشد، کار همچون شری تلقی می شود که باید از آن خلاص شد. «شوماخر»(۲۹) نویسنده ی کتاب «کوچک زیباست»(۳۰) بسیار خوب از عهده ی بیان این معنا بر آمده است:
در این زمینه، اقتصاددان جدید با این طرز تفکر بار آمده که «کار» را همچون چیزی تلقی کند که اندکی بیشتر از یک شر واجب است. از دیدگاه یک کارفرما، کار در هر مورد فقط یکی از اقلام قیمت تمام شده است، که اگر نتوان آن را فرضا از طریق خودکاری (automation) بکلی حذف کرد باری باید به حداقل تقلیلش داد. از دیدگاه کارگر، کار یک امر مصدع است؛ کار کردن یعنی فدا کردن فراغت و آسایش، و دستمزد عبارت است از جبرانی برای این فداکاری.(۳۱)
حالا اگر این بینش را با نظرگاه اسلام، یعنی کار به مثابه عبادت، مقایسه کنید به عمق فاجعه ای که برای بشر غربی و غرب زده اتفاق افتاده است، پی می برید.
یکی از مهم ترین نکاتی که همواره ما را در مطالعه ی جوامع سنتی اسلامی شگفت زده می کرد همین بود که چگونه ـ مثلاً در مورد سفالگران میبد یزد ـ کار و زندگی آنها آمیخته با یکدیگر بوده است. اکنون ما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و تجربه ی باشکوه نهادهای انقلابی، به خوبی این معیار را دریافته ایم که نظرگاه اسلام درباره ی کار با آنچه که امروز در جوامع غربی و غرب زده می گذرد ـ و مع الاسف هنوز هم آثار آن در تشکیلات اداری و کارگری ما باقی است ـ متفاوت است. وقتی کار خدمت به خلق برای رضای خدا و همچون وسیله ای باشد که استعدادهای وجود انسان را در طول زندگیش به فعلیت برساند، آنگاه کار و زندگی یک انسان مؤمن آنچنان در هم می آمیزد که انفکاکشان از یکدیگر ممکن نیست. یکی از وجوه تفاوت نهادهای انقلابی و تشکیلات اجرایی موروثی که ارمغان غرب زدگی ما هستند در همین جاست که کار در نهاد انقلابی به مثابه عبادتی بزرگ تلقی می شود. کسانی ممکن است اعتراض کنند که: «ای آقا!… مگر می شود تشکیلات و سازمان بندی اجتماعات را بر انگیزه های درونی بنا کرد؟ انگیزه های درونی که ضمانت اجرا ندارند. این حرف ها حرف های ایده آلیست هاست. بیایید واقعی فکر کنیم؛ اجتماع نظم می خواهد.»
جواب حقیر این است که نظم و انگیزه ی الهی نه تنها منافات ندارند بلکه با هم ملازمند؛ اوصیکم بتقوی الله و نظم امرکم. چه چیز «جهاد سازندگی» را قادر ساخت که با نظمی حیرت انگیز طرح «محرم» را چهل و پنج روزه به پایان برساند، حال آنکه مقاطعه کارهای خارجی یک سال وقت و صدها برابر هزینه طلب می کردند؟ کار به مثابه عبادت. اتفاقا نظام جمهوری اسلامی نیز باید سعی کند که تشکیلات اجرایی خویش را در عین حال بر نظم و انگیزه های درونی بنا کند.
انسان به راستی در نظام کارخانه ای برده ای بیش نیست. تعریف برده چیست؟ انسانی که ناچار است بدون انگیزه های درونی و فقط برای زنده ماندن، کار بدنی مشخصی را تمام عمر صبح تا شب تکرار کند. شاخص انسانیت دو چیز است: تکامل روحی و اراده ی آزاد ـ که این هر دو تنها در عبودیت خدا حاصل می آید و لاغیر. وقتی شما انگیزه ی الهی را در کار داخل کنید، بلافاصله کار به وسیله ای برای رشد و تعالی انسانی تبدیل می شود و وجود انگیزه، فی نفسه کار را تابع اراده و انتخاب انسان می گرداند. بالعکس، انسانی که ناچار باشد بدون انگیزه ی الهی و صرفاً برای تأمین معاش کار کند، بنده ی معاش است و بندگی معاش با اراده ی آزاد منافات دارد. تنها بنده ی خداست که از همه ی تعلقات آزاد است و اراده اش را هیچ چیز جز حق محدود نمی کند.
مقصودمان هنوز وارد شدن در بحث های اصولی نیست. سخن از بهشت زمینی توسعه یافتگی بود و اینکه در این بهشت، آنچنان که مفاهیم اقتصادی غرب حکم می کند، کار کردن شر مسلمی است که باید هر چه بیشتر از آن خلاص شد. آنان که دست اندر تهیه ی سناریوهای توسعه یافتگی دارند، خیلی خوب معنی این حرف را در می یابند، و اما چون مخاطب این کتاب عموم مردم هستند چند تابلو از سناریوی پیشنهادی «هرمن کان»(۳۲) را از کتاب «دنیا در سال ٢٠٠٠» که خودش آن را تورات ٣٠ سال آخر قرن نامیده است نقل می کنیم. در پشت جلد کتاب، ایشان را این گونه معرفی کرده اند:
این جناب رئیس موسسه ی هودسن (آمریکا)… و یکی از پدران آینده نگری است. تألیفات او از جمله عبارتند از: جنگ ترمونوکالئر: [Thermonuclear ترمونوکلئر _ و.]؛ و اسکالادو تنها این دو کتاب، بیش از ده سال است که برنامه گذاری دفاع ملی آمریکا را هدایت می کند؛ و بر سیاست قدرت مرکزی آمریکا اثر گذاشته است.(۳۳)
سه تابلو از تابلوهای آینده نگری ایشان را برای سال ٢٠٠٠ نقل می کنیم.
[تابلوی اول:]
جامعه ی ماوراء صنعتی که متوجه استراحت و تنوع است (در حدود ١١٠٠ ساعت کار در سال)
روز کار ٧ ساعت
هفته ی کار ۴ روز
تعداد هفته های کار در سال ٣٩ هفته
اعیاد رسمی ١٠ روز
تعطیلات آخر هفته سه روز
تعطیلات در سال ١٣ هفته
که روی هم می شود ١۴٧ روز کار در سال و ٢١٨ روز آزاد!(۳۴)

[تابلوی دوم:]
در این جامعه که متوجه استراحت و تنوع است یک شخص می تواند:
۴٠% از روزها را صرف یک کار حرفه ای کند.
۴٠% از روزها را صرف کار غیرحرفه ای کند.
٢٠% (بیش از یک روز در هفته) را هیچ کاری نکند.
و تازه این برای آنهایی است که کار می کنند والا وضع کار در کل جمعیت به قرار زیر است:

[تابلوی سوم:]
از ۴٠% نیروی کار که به طور عادی کار می کنند:
۵٠% کار عادی می کنند (با شرایطی که در تابلوهای قبل دیدیم).
٢٠% کار سیاه می کنند (یعنی خیلی بهتر از شرایطی که حالا کارگران مرفه آمریکائی کار می کنند).
١٠% نصف وقت خود را صرف ولگردی می کنند.
۵% در جستجوی کارند لیکن به صورت لاابالی.
۵% در جستجوی کارند لیکن به صورت نیمه لاابالی.
۵% «ماجراجو» انقلابی یا تنبل اند.
۵% هم بی کاران خود خواسته اند.(۳۵)
باید اضافه کرد که این تابلوها مربوط به کشورهای کاملاً مافوق صنعتی است که فقط شامل آمریکا، ژاپن، کانادا، کشورهای اسکاندیناوی، سوییس، فرانسه و آلمان غربی است، اگر نه بقیه ی جهان و مخصوصاً آفریقا و دنیای عرب و آمریکای لاتین با فقری که به مرگ از گرسنگی نیز منجر می شود روبرو هستند. (لابد از دیده ی هرمن کان بچه های جهاد که در جبهه های جنگ غیر از پنج یا شش ساعت خواب، بقیه ی ساعات شبانه روز را به کار طاقت فرسا مشغولند، دیوانه هایی هستند متعلق به ماقبل تاریخ!)

ناگفته نماند که خود آقای هرمن کان لازمه ی دستیابی به اینچنین جامعه ای را که در آن فقط ٢۵ درصد از آدم ها ۴٠ درصد از سال را کار می کنند اشاعه ی فرهنگی خاص می داند که خود آن را فرهنگ سان سات(۳۶) خوانده است. ما در آینده در بیان معنای توسعه از وجوه دیگر به چگونگی پیوند فرهنگ و اقتصاد با یکدیگر و تأثیرات متقابل آنها خواهیم پرداخت، اما در اینجا نیز حیف است که از وضعیت فرهنگی جامعه ی تنوع و استراحت بی خبر بمانیم: آقای هرمن کان با کمال واقع بینی اعلام می دارد که سیر تاریخی جامعه ی غرب به سوی استقرار فرهنگ سان سات می رود و این لازمه ی جامعه ای ماورای صنعتی(۳۷) و مافوق توسعه یافته است. و بعد، فرهنگ سان سات را با این صفات معرفی می کند:
زمینی… تخیلی، روزانه، مشغول کننده، جالب، شهری، شیطانی، تازه و نو… مد روز، عالی (از لحاظ فنی)، امپرسیونیست، ماتریالیست، تجاری، حرفه ای.(۳۸)
و البته آقای هرمن کان مرحله ی بعد از این فرهنگ را نیز پیش بینی کرده است و این مشخصات آن است:
جهنمی… عاصی، پوسیده… هیجان جو، محرک، فاسد شده، ظاهرساز… عامیانه، زشت، نفرت انگیز، نیهیلیست، پورونوگرافیک، سادیک.(۳۹)
و مؤلف اظهار خوشحالی می کند که دیگر جوامع بشری نیز در راه رهاکردن فرهنگ خود و گرایش به سوی این فرهنگ سان سات هستند!

پی نوشتها
١. رب العزه تعبیری است قرآنی که در آیه ی ١٨٠ سوره ی صافات آمده. _ و.
٢. علامه سید محمد حسین طباطبایی (ره)، تفسیر المیزان، ٢٠ ج، سید محمد باقر موسوی همدانی، دفتر انتشارات اسلامی، تهران، ١٣٧۵، ج ١۴، ص ٣٠۶.
۳٫ ترجمه ی آیات ١١٩ ـ ١١٧، سوره ی طه.
۴٫ ترجمه ی آیه ی ١٢٠، سوره ی طه.
۵٫ اخلاد الی الارض تعبیری است قرآنی که در آیه ی ١٧۶ سوره ی اعراف آمده است. و.
۶٫ ترجمه ی آیات ٣ ـ ١، سوره ی همزه.
۷٫ Elysium، بهشت و عالم علوی در اساطیر یونانی که مکان عیش مدام است. و.
۸٫ Homer ، شاعر حماسه سرای یونانی؛ در قرن هشتم یا نهم ق.م. می زیست. _ و.
۹٫ دکتر رضا داوری اردکانی، فارابی، مؤسس فلسفه ی اسلامی، مؤسسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، ١٣۶٢، ص ٢۶.
۱۰٫ فارابی، مؤسس فلسفه ی اسلامی، ص ٣٢.
۱۱٫ فارابی، مؤسس فلسفه ی اسلامی، ص ٣٢.
۱۲٫ Zbigniew Brzezinski
13. cybernetics، بررسی نظری فرایندهای کنترل در سیستم های الکترونیک، مکانیک و بیولوژیک، خصوصاً تجزیه و تحلیل ریاضی جریان اطلاعات در این گونه سیستم ها؛ علم مرتبط با نظریه ی ارتباط و کنترل، بویژه بررسی تطبیقی سیستم های کنترل خودکار (مثلاً دستگاه عصبی و مغز، و سیستم های ارتباطی مکانیکی برقی). و.
۱۴٫ automation
15. حسین مهری، صدای پای دگرگونی، امیرکبیر، تهران، ١٣۵٧، صص ١٧و ١٨.
۱۶٫ صدای پای دگرگونی، ص ۵٠.
۱۷٫ Rene Dumont
18. صدای پای دگرگونی، ص ۵٧.
۱۹٫ احتمالاً در «صدای پای دگرگونی» اشتباهی رخ داده است؛ زیرا سال تنها پنجاه و دو هفته دارد و نه هفتاد و دو هفته. _ و.
۲۰٫ صدای پای دگرگونی، صص ٩۶ و ٩٧.
۲۱٫ صدای پای دگرگونی، ص ۵٧.
۲۲٫ Aldous Huxley
23. The Brave New World
24. حسین ملک، تولد غولها؛ امپریالیسم و سوسیال امپریالیسم، رواق، تهران، ١٣۵٨، ص ۵۴.
۲۵٫ نگ.ک. به: آلدوس هاکسلی، دنیای شگفت انگیز نو، حشمت الله صباغی و حسن کاویار، کارگاه هنر، تهران، ١٣۶۶، فصل اول.
۲۶٫ تولد غولها، صص ۵۴ و ۵۵.
۲۷٫ نگ.ک. به: دنیای شگفت انگیز نو، فصل سه.
۲۸٫ نگ.ک. به: دنیای شگفت انگیز نو، فصل پانزده.
۲۹٫ (Ernst Friedrich Schumacher (١٩١١_١٩٧٧
۳۰٫ Small Is Baeutiful: Economics as if People Mattered
31. ای. اف. شوماخر، کوچک زیباست؛ اقتصاد با ابعاد انسانی، علی رامین، سروش، تهران، سوم، ١٣٧٢، ص۴٢.
۳۲٫ Herman Kahn
33. تولد غولها، ص ٨٨.
۳۴٫ تولد غولها، ص ۴۵.
۳۵٫ تولد غولها، صص ۴۵ و ۴۶.
۳۶٫ Sansate
37. post industrial
38. تولد غولها، صص ۴١ و ۴٢.
۳۹٫ تولد غولها، صص ۴١ و ۴٢.

یادنامه۵: شهید آوینی در آئینه رهبر

ارسال توسط بینا در تاریخ ۱۶ - فروردین - ۱۳۹۰

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادنامه۴: مرگ آگاهی و یقظه آوینی

ارسال توسط بینا در تاریخ ۱۶ - فروردین - ۱۳۹۰

سید شهیدان اهل قلم عرفان را نه لغلغه زبان داشت، بلکه عرفان را با جان سرشت و زمینِ انانیت را به آسمان انسانیت پیوند زد. در زیر مقاله‌ای از وی پیرامون مسأله مرگ آگاهی می‌خوانیم:

نفس های انسان گام هایی است که به سوی مرگ برمی دارد. حضرت علی (ع) سخنانی از این دست که مالامال از مرگ آگاهی باشد بسیار دارند.

مرگ آگاهی کیفیت حضور مردان خدا را در دنیا بیان می دارد. تا آنجا که هر که مقرب تر است مرگ آگاه تر است. و بر این قیاس باید چنین گفت که حضور علی علیه السلام در عالم ،عین مر گ آگاهی است. مرگ آگاهی یعنی که انسان همواره نسبت به این معنا که مرگی محتوم را پیش رو دارد آگاه باشد و با این آگاهی زیست کند و هرگز از آن غفلت نیابد.

مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و بنابراین شنیدن این سخنان برایشان دشوار است. اما حقیقت آن است که زندگ انسان با مرگ در آمیخته است و بقایش با فنا. پیش از ما میلیاردها نفر بر روی این کره ی خاکی زیسته اند و پس از ما نیز.

اگر مولا علی علیه السلام می فرماید: « والله ابن ابی طالب با مرگ انسی آن چنان دارد که طفلی به پستان مادرش.» این انس که مولای ما از آن سخن میگوید چیزی فراتر از مرگ آگاهی است؛ طلب مرگ است. طلب مرگ نه همچون پایانی بر زندگی. مرگ پایان زندگی نیست.

مرگ آغاز حیاتی دیگر است؛ حیاتی که دیگر با فنا و مرگ در آمیخته نیست. حیاتی بی مرگ و مطلق. زندگی این عالم در میان دو عدم معنا می گیرد؛ عالم پس از مرگ همان عالم پیش از تولد است و انسان در بین این دو عدم فرصت زیستن دارد. زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛ روشنایی هایش با تاریکی، شادی هایش با رنج، خنده هایش با گریه، پیروزی هایش با شکست، زیبایی هایش با زشتی، جوانی اش با پیری و بالاخره وجودش با عدم.حقیقت این عالم فنا است و انسان را نه برای فنا، که برای بقا آفریده اند:

« خلقتم للبقا لا للفناء واسمعو دعوة الموت آذانکم قبل ان یدعی بکم»؛ دعوت مرگ را به گوش گیرید، پیش از آنکه مرگ شما را فرا خواند.

و همه ی این سخنان از سر مرگ آکاهی است و راستش، لذت زندگی مرگ اگاهانه را جز اولیای خدا کس نمی داند؛ این لذتی نیست که به هر کس عطا کنند. تنگ نظری است اگر به مقتضای تفکر رایج به این سخن پشت کنیم و بگوییم :

« تا کجا از مرگ می گویید؟ کمی هم در وصف زندگی بسرایید! دل بستن در دنیا دل بستن در فناست و مرگ بر ما سایه افکنده است.»

این علی است که چنین می فرماید. همانکه راه های آسمان را بهتر از راه های زمین میشناسد. سخنان او سروده هایی شاد و مفرح در وصف زندگی است. آن زندگی که با زهر فنا و مرگ در نیامیخته است. منتهی غفلت زدگان بیشتر می پسندند که با غفلت از مرگ، به سراب شادی های آمیخته با غصه دل خوش کنند. بگذار چنین باشد. اما اگر اولیای خدا در جستجوی فنای فی الله هستند، بقای حقیقی را طلب کرده اند. بودنی را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و غصه و شکست دور باشد.

به سخن علی علیه السلام گوش بسپاریم:

«دلهاتان را از دنیا بیرون کنید، پیش از آنکه بدن های شما را از آن بیرون ببرند. »

ویدئو‌ی امروز

محبوب‌ترین‌ها

وارد شوید